✧∭✧∰✧∭✧ جوانی ✧∭✧∰✧∭✧
· 9 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه ما که بدبختی در گوشت و پوست ما رخنه کرده است
فقر استخوان های ما را خرد کرده است
خون ما در آتش فقر به خشکی رسید
ما که حسرت زندگی و جوانی مانده بر قلب ما
آرزوی غیر از مردن نداریم ما
سر جوانی ما بریده شده است
ما مردگانی زنده ایم در عالم زندگی
خون لخته می شود هر کس می شنود زندگی ما
رگ ها همه تزئینی هستند شاید قیچی داری قرض دهی به من
من در کنار پنجره نشسته ام و به ستاره ها نگاهی می کنم
انتظار مرگ چه زیباست در پشت مهتاب انتظار
قبرم خانه آرزوهاست من در این سن پیر گشته ام
بعد مرگ شاید جوانی سراغم آید
